پارتیزان های لوانت چ2 شمیز جیبی

فقط
یک فکر داشتم: زودتر با قسمت پارتیزانی لوانت ارتباط
یابم و از شهرها و دهات محرمانه و ناشناس عبور کنم و زودتر به
کوه برسم. به سنگها و کشتزارها مینگریستم، هوا را استنشاق
و احساس میکردم. تمام آنها مألوف، خودمانی و گرامی است.
ً در تمام طول راه دائما تکرار میکردم: «من در اسپانیا هستم»
و نمیتوانستم باور کنم. در آنجا، در آن سکوت کامل، در میان
کوههای پربرف و درختهای عریان، مسرت خارقالعادهای
احساس کردم که چیزی بیش از مسرت روحی بود و میتوان
گفت به جسمم هم سرایت کرده بود؛ زیرا پی برده بودم که
با هموطنان خود، در میان مردمی خودمانی، در سرزمین خویشم!