راه رفتن باکفش های تولستوی چ1 شمیز

«درکودکی، با عشق و شور و شوق، بی اندیشه به دین ایمان داشته. در چهارده سالگی درباره هستی به تفکر پرداختم؛ و دین را، که با نظریات من هماهنگ نبود. شایسته نابودی تلقی می کردم... همه امور به دیده من عقلانی بود و به خوبی به بخش هایی تقسیم شده بود و برای دین جایی وجود نداشت.... سپس زمانی فرا رسید که زندگی برای من دیگر هیچ رازی دربرنداشت و اندک اندک همه معنا و مفهومش را از دست به در این دوران در قفقاز منزوی و درمانده بودم. همه نیروهای وجودم را به کار گرفته، آنچنان که تنها یک بار در زندگی می توان چنین کرد ؛ روزگار شهادت بود و سعادت. هیچ گاه نه قبل و نه بعد، به چنین رفعت اندیشه ای نرسیده بودم و در این دو سال این چنین عمیق درنیفته بودم که آنچه آن زمان دریافته ام همان ایمان من است و خواهد بود..» لف نیکلایویچ تولستوی، نویسنده و اندیشمند نامیرای روسی در سال 1909 م و در شرایطی چشم از جهان فرو بست که پیش از آن و از سالها پیش چشمان خود را بر این دنیای پر از ظلم و ستم بسته بود تولستوی در اندیشه فلسفه زندگی تنها علاج را برای زدودن تردیدها و نگرانی انسان در ایمان به خداوند می دید و درمان همگان را درهمین می دانسته