جمعه های خاله کانگورو (پرنده آبی) چ1شمیز

خاله
کانگورو، مثل همیشه، خیلی زود از همه جلو افتاد. قدم های بلند بر می داشت و می
رفت و مرتب می گفت: «عجله کنید... بیایید دیگر... تندتر...»
کانگورو کوچولوها که دلشان نمی خواست تند تند بروند، فکری به نظرشان رسید...