اسد پسری که شیر شد (پرنده آبی) چ1 شمیز

شب
که شد مامان اسد گفت : (( اسد جان ؛ وقت خواب است . برو تو تخت خواب بخواب ! ))

 اسد شلوار خوابش را دور سرش گرفت و
گفت : (( من شیرم ! توی تخت خواب نمی خوابم . توی جنگل تاریک بین درخت ها
می خوابم .))
       و رفت زیر تختش ، توی تاریکی
...  شب که شد مامان اسد گفت : (( اسد جان ؛ وقت خواب است . برو تو تخت خواب بخواب ! )) اسد شلوار خوابش را دور سرش گرفت و گفت : (( من شیرم ! توی تخت خواب نمی خوابم . توی جنگل تاریک بین درخت هامی خوابم .))      و رفت زیر تختش ، توی تاریکی ...