چنین گفت مصطفی چ1 شمیز

در
خانواده ای خدا پرست و دیندار زاده شدم و بیماری سل تب دارم کرد و در بستر
ناتوانی ام انداخت . در آن روز های پرتب و تاب میان زنده ماندن و مردنی بسیار
زود هنگام ، کتاب های که در خانه داشتیم پرستار اندیشه‌ و جانم شدند .بزرگان
ادبیات اسپانیا و جهان سرزده و نگران روی سرم پیداشان میشد و جهان پر تب و ترسم
را پر از خواب و خیال و خرمی و پر از کهکشان ها تازه به تازه میکردند ...