خاکستر گلها؛ داستان سفر به لبنان (شمیز) چ2

محسن
می گوید: « قاسم کفتری کودکی های تو همان رسول دیوانه نوجوانی من است که روزه
های عاشورا شور می گرفت و محله را می گذاشت روی سرش».
صدای سوت بلبلی از خیابان سالیان دور تا امروز شنیده می شود. قاسم کفتری از
زیر پنجره خانه ما می گذرد و آواز می خواند. ملارم پنجره را می بندد و او را لعن
و نفرین می کند مادرم معتقد است صدای او خواب و آرام پریان را هم پریشان می کند،
چه رسد به آدمها، از بس خوب می خواندا
قاسم کفتری از انتهای یک شب تابستانی می گذرد و می خواندن .
از آتش عشق هر که افروخته نیست با او سر سوزنی دلم دوخته نیست گر سوختهدل نای
ز ما دور که میا
آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست و من به گل های آتش گرفته خاک فکر می کنم و به
خاکستر برجای مانده از گلها به خاکستر گلها.